X
تبلیغات
روزعـــــــــــــــــــــــشق

روزعـــــــــــــــــــــــشق

عــــــــــــــشق های اســـــــــــــــــــــــــطوره ای

شکست غــــــــــــــــــــــــــــــرور


شکست غرور

 ما دو تن مغرور 

 هر دو از هم دور 

 وای در من تاب دوری نیست 

 ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست 

 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط سلمان نوری  | 

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم


گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام

گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم


گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند

گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم

گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم


گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم

گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 13:33  توسط سلمان نوری  | 

پیراهنی از سنگ

روزي که به دنيا امدم

مادرم پيراهني از سنگ بر من پوشاند

مرا در کنداقي از سنگ پيچاند

من گياه کوچکي بودم که از ميان دو سنگ بر آمدم

از شکاف سنگها سرک کشيدم

آسمان را ديدم ،خورشيد را باران را

باران بر من باريد به من شير داد

طوفان شد سنگها به من پناه دادند

سرم را بر سنگ گذاشتم سنگ سخت بود نرم شد مهربان شد

پدرم سنگ است مادرم سنگ است

من گياه کوچکي بودم که از ميان دو سنگ بر آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:25  توسط سلمان نوری  | 

عشق و ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر

خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام

عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه

نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي

طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و

شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو

ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي

گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و

بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته

باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي

برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و

او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت

بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم

كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي

برگردم .

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:12  توسط سلمان نوری  | 

عکس هایی از والنتاین

بقه رو تو ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:47  توسط سلمان نوری  | 

رازهای تداوم عشق ودوستی

به نام خدا

رازهای تداوم عشق و دوستی

۱ ـ یکدیگر را مثل هم دوست نداشته باشید .

۲ـ حداقل روزی یکبار , جمله دوستت دارم را به یکدیگر بگویید .

۳ـ با هم بودنتان را به خاطره تبدیل کنید .

۴ـ به او بگویید که عاشقش هستید .

۵ـ هرگز فراموش نکنید که ساده ترین چیز ها در زندگی ممکن است با ارزشترین باشند.

۶ ـ زیبا ترین و با ارزشترین هدیه , هدیه ای است که از اعماق قلبتان آن را تقدیم می کنید و نه از

جیبتان . همواره از از اعماق قلبتان به او هدیه بدهید . 

۷ـ به خاطر داشته باشید که سکوت گاهی اوقات بهترین پاسخ است .

۸ـ به یکدیگر احترام گذاشته و مدافع و طرفدار هم باشید .

۹ـ همیشه از او بپرسید که روزش را چگونه گذرانده و البته به حرف هایش گوش بدهید !

۱۰ـ زیبا ترین کلمات را برای صدای کردن یکدیگر به کار ببرید .

۱۱ـ و ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:14  توسط سلمان نوری  | 

دستم به ماه نمی رسه اونو واست بچینمش

نمی تونم شاپرکو به آسونی بگیرمش

نمی تونم غزل بگم از اینجا تا آسمونا

اما یه شاخه گل دارم میام برای دیدنت

نمی تونم که خورشیدو روی زمین بنشونم

نمی تونم تورو روی رنگین کمونا بنشونم

نمی تونم کوه واست بروی شونم بزارم

اما با چندتا قطره اشک میام برای دیدنت

نمی تونم غصه هاتو روی دلم جاشون بدم

نمی تونم غصه هامو که از تو پنهونش کنم

نمی تونم آرزوتوبک شبه آرزوم کنم

اما با یک قلب طلا میام برای دیدنت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:33  توسط سلمان نوری  | 

شيرين و فرهاد، عشق رمانتيک


زناشويي الزماً هميشه با عشق توأم نيست. اگر زناشويي مبتني بر عشق

باشد، تصور عموم اين است که اين عشق از نوع عشق آتشين يا عشق

رمانتيک نيست. مردم گمان مي‌کنند عشق رمانتيک فقط در داستانهاي

اشک‌انگيز عاشقانه وجود دارد. داستان عاشقانه‌ي خسرو و شيرين و مرگ

دردناک فرهاد را به ياد داريد؟ در اين داستان و در داستان‌هاي عاشقانه‌اي

مثل ويس و رامين، يا ليلي و مجنون هيچ‌کس و هيچ چيز جز عاشق و

معشوق مهم نيست. گويي جهان به وجود آمده که دو دلداده به هم برسند،

يا در فراق يکديگر نابود بشوند. در واقع شايد اصلاً ترس از نابودي‌ست که در

زندگي روزمره نقش و سهم عشق آتشين را آن‌قدر کم‌رنگ مي‌کند که به

تدريج از زندگي زناشويي حذف مي‌شود. عشق رمانتيک همه‌ي احساسات

ديگر را پس مي‌زند تا عواطف تند و آتشين فرصتي براي بيان پيدا کنند.

عشق فرهاد به شيرين

در نخستين بخش از مجموعه‌ي عشق در ادبيات و زندگي با موضوع عشق

رمانتيک به منظومه‌ي خسرو و شيرين اثر نظامي نگاه مي‌کنيم و به عشق

فرهاد به شيرين. شيرين در کل ادبيات تغزلي ما همتا ندارد. او دختري‌ست

آزاد و حتي آزادتر و گستاخ‌تر از بسياري از دختران آزاد امروز. او در عشق

خسرو پرويز از آغاز تا انجام ناآرام و بي‌باک است و تا آن جا پيش مي‌رود که

براي رسيدن به مرد محبوبش از زادگاه و پادشاهي کشورش صرف‌نظر

مي‌کند و به سختي‌هاي بسيار تن مي‌دهد و البته حاضر نيست فقط

معشوقه‌ي پادشاه باشد. در اين ميان مردي به نام فرهاد پيدا مي شود که

در بين عشاق جهان يک سر و گردن از همه بالاتر است. شاپور وي را با اين

صفات به شيرين معرفي مي کند:

که هست اينجا مهندس مردي استاد

جواني نام او فرزانه فرهاد

به صنعت سرخ‌گل را رنگ بندد

به آهن نقش چين بر سنگ بندد

عشق فرهاد به شيرين در واقع بيشتر به خودکشي مي‌ماند. اين عشق

فرجامي جز نابودي ندارد. فرهاد از يک سو عاشق يک زن گستاخ شده

است که او را بيش از برادرخوانده‌ي خود نمي‌داند و از سوي ديگر در کار

عاشقي حريفش خسروپرويز، پادشاه ناجوانمرد و قدرقدرت ايران است.

فرهاد مردي‌ست بي‌پروا، مردي که دست از جان شسته است. وقتي

خسرو او را طلب مي‌کند، در بارگاه خسروپرويز نه در خسرو نگاه مي‌کند، نه

در تخت، چو شيران پنجه مي‌کند در زمين سخت و در مناظره‌ي با خسرو

حتي يک قدم عقب نمي‌نشيند. نظامي ابياتي در کوه‌کندن فرهاد و زاري او

آورده است که همه حکايت از يک عشق آتشين دارد. در اين ابيات فرهاد از

رنج‌هايش مي‌گويد، زاري مي‌کند و به حال خود دل مي‌سوزاند و سرانجام

خودش را تا اين حد بي‌قدر مي‌کند که مي‌گويد:

جهان را نيست کردي پست‌تر از من

نبيني هيچکس بي‌کس‌تر از من

و سرانجام آرزوي مرگ مي‌کند. در نظر کسي مثل فرهاد وقتي زندگي

معني دارد که بتواند با معشوق يکي بشود تا از احساسات نامطبوعي مثل

درماندگي، بيکسي و بي‌خانماني نجات پيدا کند.

فرهاد، مردي که معاصر زمانه‌ي ماست

ما شايد فرهاد را بيشتر به اين دليل دوست داريم که شاهزاده و پادشاه

نيست. در کار ِ عشق آتشين پادشاه و گدا به يک اندازه رنج مي‌برند. با ياري

عشق انسان مي‌تواند به جامعه پشت کند. مثل فرهاد که کوه‌کني و

کوه‌نشيني اختيار کرد. آن گاه که دو دلداده به هم برسند، از همه‌ي

شايست‌ها و نبايست‌ها مي‌گذرند، بدون آن که هنجارها يا نرم‌هاي

اجتماعي را به هم بزنند. اگر فرهاد به شيرين مي‌رسيد، بي‌پناهي و

بي‌کسي‌اش از بين مي‌رفت. عشق آتشين نوعي شورش بر اخلاق و

هنجارهاي اجتماعي مسلط است، بدون آن که عاشق را به ياغي‌گري متهم

کنند. در عصر گلوباليسم که انسان از زادگاهش کنده مي‌شود، بي‌پناهي و

بي‌کسي و بي‌چيزي فراگير است. براي همين در دوره‌‌ي ياغي‌پروري که

اصلاً رمانتيک نيست، مي‌خواهيم رمانتيک باشيم. عشق رمانتيک اتفاقا در

زمانه‌ي ما که دوران ناخانگي و خانه‌به‌دوشي‌ست است، از مهم‌ترين

ايده‌آل‌هاي انسان به شمار مي‌آيد. جالب اينجاست که هر دلداده‌اي گمان

مي‌کند در کار دلدادگي بي‌همتاست و هر عاشقي فکر مي‌کند معشوقش

کامل‌ترين و بهترين انسان روي زمين است. اين خودشيفتگي هم يکي از

مشخصات زمانه‌ي ماست. غايت عشق رمانتيک رسيدن دو دلداده به هم و

يکي شدن آنها با هم است، حادثه‌اي که اگر اتفاق بيفتد حتي ادبيات را

بي‌معني مي‌کند. براي همين است که در ادبيات تغزلي کم پيش مي‌آيد که

دو دلداده به هم برسند. دلداده‌اي مي‌ميرد که دلداده‌ي ديگر بتواند به زندگي

هرروزه‌روزش ادامه دهد. فرهاد از اين نظر که عشق ناسوتي را به عشق

لاهوتي ترجيح مي‌دهد، معاصر زمانه‌ي ماست. او مي‌خواهد بهشت زميني

خودش را بسازد و در اين راه بر قدرت مسلط زمانه‌اش شورش مي‌کند.

فرهاد عاشق شد که از بي‌کسي و بي‌پناهي نجات پيدا کند و به تزوير او را

کشتند تا خداوندگاران روزگار همچنان در جايگاه خدايي‌شان قرار داشته

باشند.

ببايد عشق را فرهاد بودن

پس آنگاهي به مردن شاد بودن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:25  توسط سلمان نوری  | 

فرهاد و شيرين


چو شيرين کوهکن را ديد با خويش

به تنها دور از چشم بدانديش

به نرمي گفت او را خيرمقدم

که جانت از وصالم باد خرم

غم ديرين مگو در سينه دارم

که در ساغر مي ديرينه دارم

بگو، بشنو ، چو اکنون هست فرصت

که عاقل گاه فرصت ندهد از دست

کم افتد کز دري ياري درآيد

پس از سالي گل از خاري برآيد

به هر سودا اگر مي‌بود سودي

فقيري در جهان هرگز نبودي

به ملک و مال اگر کس کام ديدي

ز لعلم کام خسرو جام ديدي

ز قسمت بيش نتوان خورد هرگز

ز مدت پيش نتوان برد هرگز

چو فرهاد اين سخنها کرد از او گوش

به سر همچون خم مي آمدش جوش

بگفتا عقل کو تا کار بندم

بگو تا پيش تو زنار بندم

بگفتا از لبم شکر نخواهي

بگفتا خواهم ار کيفر نخواهي

بگفتا شکرم را نرخ جان است

بگفتا گر به سد جان رايگان است

بگفتا يک دو ساغر خورد بايد

بگفتا هر چه فرمايي تو شايد

بگفتا نه صراحي پيش دستم

بگفتا ده قدح زان چشم مستم

نگاهي کرد از آن چشم مستش

بکلي برد دين و دل ز دستش

قدح پر کرد و گفتا گير و درکش

گرفت و خورد و گفتا پرده برکش

شنيد و برقع و معجر برانداخت

به رويش ديده برکرد و سرانداخت

چوشيرين آن نياز از کوهکن ديد

به رويش چون گل سيراب خنديد

ز درج لعل مرواريد بنمود

نياز کوهکن زان خنده افزود

تقاضا کرد بوسيدن لبش را

به سر ننهاد دندان مطلبش را

چو شيرين گشت آگه از تقاضاش

به سان غنچه خندان گشت لبهاش

ميان خنده و مستي به کامش

نهاد آن لب که از وي بود کامش

لبش چون با لب شيرين قرين شد

به کام از کوثرش ماء معين شد

نبودش باور از بخت اين که شيرين

نشسته در برش چون باغ نسرين

به دندان خواست خاييدن لبش را

نه تنها لب که سيب غبغبش را

ولي ترسيد کز لعلش چکد خون

فتد از پرده راز عشق بيرون

به بوسيدن نيفزود او گزيدن

که چون خسرو شکر بايد مزيدن

دل شيرين هم از آن کار خوش بود

که با او يار و او با يار خوش بود

زماني دير در اين کار ماندند

دويي را در برون در نشاندند

يکي گشتند همچون شير و شکر

نه از پا باخبر بودند و ني سر

چو جان و تن به هم پيوسته گشتند

ز هر انديشه‌اي وارسته گشتند

چو از شب رفت پاسي دست فرهاد

شد اندر سينه‌ي آن سرو آزاد

دوليمو ديد شيرين و رسيده

که به ز آن باغبان هرگز نديده

براي دفع صفراهاي هجران

بر آن شد تا گزد او را به دندان

وليکن از گزيدن پاس خود داشت

مکيده و بوسه‌اي در پاش بگذاشت

براند از ساحت سينه به نافش

چو شيرين داشت زين جرأت معافش

ز ناف او دل فرهاد خون شد

چو مشک از نافه‌ي نافش برون شد

مگرپنداشت ناف او فتاده‌ست

به حقه لعل رخت خود نهاده‌ست

همي رفت از پي افتاده نافش

که جا بدهد چو مشک اندر غلافش

ره از شلوار بندش ديد بسته

چو بندي شد دلش زين عقده خسته

ولي از معني خير الامورش

نه در نزديک دل ماند و نه دورش

کز اينجا بر گذشتن حد کس نيست

بجز خسرو کسي را اين هوس نيست

چو نقدش از محک بي‌غش برآمد

چو آب افتاده ، چون آتش برآمد

 
امتحان کردن شيرين فرهاد را در عشق »در بيان مصاحبت شيرين با فرهاد در آن شب

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0:22  توسط سلمان نوری  | 

عـــــــــــــــــــــــــــشق..............

عشق
عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد


love is wide ocean that joins two

 


زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن


life whithout love is none sense and goodness without

 


عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود


love is something silent , but it can be louder than

 


عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني


love is when you find yourself spending every wish on

 


عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند


love is flower that is made to bloom by two

 


عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد


love is like a flower which blossoms whit

 


عشق يعني ترس از دست دادن تو


love is afraid of losing you

 


پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد


no matter what the question is love is the

 


وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست


when you have nothing left but love than for the first

 


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند


love is the one thing that still stands when all else

 


عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد


love is like the air we breathe it may not always be

 


عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد


love is totally forgetting yourself to someone that is

always remembering you at all times

seen, but it is always felt and used and we will die without it

has fallen

time you become aware that love is enough

answer

trust

gardeners

him

onything when it talks

love is impossible

shores

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 8:19  توسط سلمان نوری  | 

سال نومبارک......

سلام

اینو در اخرین ساعتهای سال۱۳۸۷ براتون مینویسم

الان من تکو تنها توی اتاقم نشتم ودارم اخرین ساعات سال ۸۷ رو سپری میکنم

با این حال لازم میدونم که سال جدیدو به همه ملت غیور ایران و بخوصوص دوستای گلم که به من سر نمی زنن تبریک بگم

سال نو مبارک

یه شعری براتون اماده کردم اگه مایل بودید اونو تو ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:43  توسط سلمان نوری  | 

عـــــــــــــــــــــــــشق های اسطــــــــــــــــــوره ای در ملل مختلف.........

در هر کشوری عشق چگونه اتفاق می افتد؟ (ابراهیم نبوی)

آمریکا: جیم و فیبی
جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق بت من
شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی ۲۴ ساله شد مدتی را با
گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود،
چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز
دنبال پایان نامه اش دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار
دانشکده دوست شد. بعد از پنج سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد،
چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه احساس می کرد که عاشق فیبی شده
است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و مست کرد و به خانه آمد. وقتی
وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده است. آنها با هم
ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط سلمان نوری  | 

عـــــــــــــــــــــشق یا دوست داشتن..........


 
 
"عشق"درلحظه پديد مي آيد ،"دوست داشتن" درامتدادزمان . اين ، اساسي ترين تفاوت ميان عشق ودوست داشتن است .


عـشق ، معيارها را درهم مي ريزد ؛ دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود .

عشق ، ناگهان وناخواسته شعله مي كشـد ؛ دوسـت داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه مي گيرد .

 عشـق ، قانون نمي شناسد ؛ دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است .

عشق ، فوران مي كند - چون آتشفشان ، و شره مي كند – چون آبشاري عظيم ، دوست داشتن ، جاري مي شود – چون رودخانه اي بربستري باشيب نرم .

عشـق ، ويران كردن خويشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختني عظيم .

عشق ، دق الباب نمي كند ، مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست ، حسابگر نيست ، سربه زير نيست ، مطيع نيست ...

عشـق ، ديـوار را باور نمي كند ، كوه را باورنمي كند ، گـرداب را باورنمي كند ، زخم دهان باز كرده را باور نمي كند ، مرگ را باورنمي كند ...

عشق ، دروهله پيدايي ، دوست داشتن را نفي مي كند ، ناديده مي گيرد ، پس مي زند ، لـه مي كند و مـي گذرد . دوست داشتن نيز ، ناگـزير ، درامـتداد زمـان ، عـشق را دود مي كـند ، به آسـمان مي فرستد ، و چون خاطره اي حرام ، فرشته اي نگهبان برآن مي گمارد .
عشق ، سحر است؛ دوسـت داشتن ، باطل السحر . عشق ودوست داشتن ، از پي هم مي آيند ؛ اماهرگز در يك خانه منزل نمـي كنند .

عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن ، اصلاح . ميان عشق و دوست داشتن ، هيچ نقـطه مشـتركي نيست . از دوست داشتن به عشـق مي توان رسيد ، و از عشق ، به دوست داشتن ؛ اما به هرحال ، اين حركت ، از خود به خود نيست ؛ از نوعي به نوعي است ، ازخميـره اي به خميره اي ... و فاصله ايست ابدي ميان عشق و دوست داشتن ، كه براي پيمودن اين فاصله ، يا بايد پريد ، يابايد فروچكيد ...
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:2  توسط سلمان نوری  |