زناشويي الزماً هميشه با عشق توأم نيست. اگر زناشويي مبتني بر عشق
باشد، تصور عموم اين است که اين عشق از نوع عشق آتشين يا عشق
رمانتيک نيست. مردم گمان ميکنند عشق رمانتيک فقط در داستانهاي
اشکانگيز عاشقانه وجود دارد. داستان عاشقانهي خسرو و شيرين و مرگ
دردناک فرهاد را به ياد داريد؟ در اين داستان و در داستانهاي عاشقانهاي
مثل ويس و رامين، يا ليلي و مجنون هيچکس و هيچ چيز جز عاشق و
معشوق مهم نيست. گويي جهان به وجود آمده که دو دلداده به هم برسند،
يا در فراق يکديگر نابود بشوند. در واقع شايد اصلاً ترس از نابوديست که در
زندگي روزمره نقش و سهم عشق آتشين را آنقدر کمرنگ ميکند که به
تدريج از زندگي زناشويي حذف ميشود. عشق رمانتيک همهي احساسات
ديگر را پس ميزند تا عواطف تند و آتشين فرصتي براي بيان پيدا کنند.
عشق فرهاد به شيرين
در نخستين بخش از مجموعهي عشق در ادبيات و زندگي با موضوع عشق
رمانتيک به منظومهي خسرو و شيرين اثر نظامي نگاه ميکنيم و به عشق
فرهاد به شيرين. شيرين در کل ادبيات تغزلي ما همتا ندارد. او دختريست
آزاد و حتي آزادتر و گستاختر از بسياري از دختران آزاد امروز. او در عشق
خسرو پرويز از آغاز تا انجام ناآرام و بيباک است و تا آن جا پيش ميرود که
براي رسيدن به مرد محبوبش از زادگاه و پادشاهي کشورش صرفنظر
ميکند و به سختيهاي بسيار تن ميدهد و البته حاضر نيست فقط
معشوقهي پادشاه باشد. در اين ميان مردي به نام فرهاد پيدا مي شود که
در بين عشاق جهان يک سر و گردن از همه بالاتر است. شاپور وي را با اين
صفات به شيرين معرفي مي کند:
که هست اينجا مهندس مردي استاد
جواني نام او فرزانه فرهاد
به صنعت سرخگل را رنگ بندد
به آهن نقش چين بر سنگ بندد
عشق فرهاد به شيرين در واقع بيشتر به خودکشي ميماند. اين عشق
فرجامي جز نابودي ندارد. فرهاد از يک سو عاشق يک زن گستاخ شده
است که او را بيش از برادرخواندهي خود نميداند و از سوي ديگر در کار
عاشقي حريفش خسروپرويز، پادشاه ناجوانمرد و قدرقدرت ايران است.
فرهاد مرديست بيپروا، مردي که دست از جان شسته است. وقتي
خسرو او را طلب ميکند، در بارگاه خسروپرويز نه در خسرو نگاه ميکند، نه
در تخت، چو شيران پنجه ميکند در زمين سخت و در مناظرهي با خسرو
حتي يک قدم عقب نمينشيند. نظامي ابياتي در کوهکندن فرهاد و زاري او
آورده است که همه حکايت از يک عشق آتشين دارد. در اين ابيات فرهاد از
رنجهايش ميگويد، زاري ميکند و به حال خود دل ميسوزاند و سرانجام
خودش را تا اين حد بيقدر ميکند که ميگويد:
جهان را نيست کردي پستتر از من
نبيني هيچکس بيکستر از من
و سرانجام آرزوي مرگ ميکند. در نظر کسي مثل فرهاد وقتي زندگي
معني دارد که بتواند با معشوق يکي بشود تا از احساسات نامطبوعي مثل
درماندگي، بيکسي و بيخانماني نجات پيدا کند.
فرهاد، مردي که معاصر زمانهي ماست
ما شايد فرهاد را بيشتر به اين دليل دوست داريم که شاهزاده و پادشاه
نيست. در کار ِ عشق آتشين پادشاه و گدا به يک اندازه رنج ميبرند. با ياري
عشق انسان ميتواند به جامعه پشت کند. مثل فرهاد که کوهکني و
کوهنشيني اختيار کرد. آن گاه که دو دلداده به هم برسند، از همهي
شايستها و نبايستها ميگذرند، بدون آن که هنجارها يا نرمهاي
اجتماعي را به هم بزنند. اگر فرهاد به شيرين ميرسيد، بيپناهي و
بيکسياش از بين ميرفت. عشق آتشين نوعي شورش بر اخلاق و
هنجارهاي اجتماعي مسلط است، بدون آن که عاشق را به ياغيگري متهم
کنند. در عصر گلوباليسم که انسان از زادگاهش کنده ميشود، بيپناهي و
بيکسي و بيچيزي فراگير است. براي همين در دورهي ياغيپروري که
اصلاً رمانتيک نيست، ميخواهيم رمانتيک باشيم. عشق رمانتيک اتفاقا در
زمانهي ما که دوران ناخانگي و خانهبهدوشيست است، از مهمترين
ايدهآلهاي انسان به شمار ميآيد. جالب اينجاست که هر دلدادهاي گمان
ميکند در کار دلدادگي بيهمتاست و هر عاشقي فکر ميکند معشوقش
کاملترين و بهترين انسان روي زمين است. اين خودشيفتگي هم يکي از
مشخصات زمانهي ماست. غايت عشق رمانتيک رسيدن دو دلداده به هم و
يکي شدن آنها با هم است، حادثهاي که اگر اتفاق بيفتد حتي ادبيات را
بيمعني ميکند. براي همين است که در ادبيات تغزلي کم پيش ميآيد که
دو دلداده به هم برسند. دلدادهاي ميميرد که دلدادهي ديگر بتواند به زندگي
هرروزهروزش ادامه دهد. فرهاد از اين نظر که عشق ناسوتي را به عشق
لاهوتي ترجيح ميدهد، معاصر زمانهي ماست. او ميخواهد بهشت زميني
خودش را بسازد و در اين راه بر قدرت مسلط زمانهاش شورش ميکند.
فرهاد عاشق شد که از بيکسي و بيپناهي نجات پيدا کند و به تزوير او را
کشتند تا خداوندگاران روزگار همچنان در جايگاه خداييشان قرار داشته
باشند.
ببايد عشق را فرهاد بودن
پس آنگاهي به مردن شاد بودن